دست‌نوشته‌های جعفر محمدی


دوشنبه 21 مرداد 1387، ساعت11:37

سهمیه مردادماه

تاریخ و تاریخ

دیروز: یه درس تاریخ داشتیم تو مدرسه که همیشه ازش متنفر بودم. فلسفه‌ی وجودیش رو هم اصلا نمی‌فهمیدم. مطالبش هم به نظرم یه مشت چرندیات بود...

امروز: به تاریخ علاقمندم. می‌خونمش و برام معنا داره. اعتقاد شدیدی پیدا کرده‌ام که برای شناخت آدما و جوامع، دولت‌ها و حکومت‌ها و ارتباطات بین آنها و رشد و تکامل‌شون حتما باید تاریخ رو مطالعه کرد. حتی به نظرم هر نقدی در این حوزه‌ها از طرف شخصی که رو تاریخ مسلط نباشه، جامع و کامل و پذیرفتنی نیست.

مطالبی که دیروز خوندم و امروز می‌خونم، خیلی‌هاشون یکین، ولی قبلن نمی‌فهیمدمشون و الان درکشون می‌کنم و دوست دارم بیشتر در موردشون بخونم و بدونم. کاش یه جورایی تو برنامه‌ی تحصیلی‌مون کنار هر درس، فلسفه‌ی اون علم و چرایی وجودیش رو هم یه جورایی بهمون می‌فهموندن...

 

هنر تبلیغات

دو جریان هستند که از لحاظ عقاید، باهاشون مخالفم ولی از لحاظ تبلیغات موثری که برای گسترش خودشون کردن، ستایش‌شون می‌کنم. به نظرم نازی‌ها و مارکسیست‌ها رو باید استادان هنر تبلیغات دونست تا ...

 

کاش

اگه می‌تونستم، برنمی‌گشتم!

 

پیام پنهان

امروز پرنده ای را دیدم که مرده بود...

 

یادگاری

غیر از خاطرات و آموخته‌ها، بهترین یادگاری‌ای که برام گذاشتی، اون نوار کاست دوست‌داشتنیه:

می‌گذرد در شب آیینه‌ی رود، خفته هزاران گل در سینه‌ی رود

گلبن لبخند فردایی موج، سر زده از اشک سیمینه‌ی رود

...

رود و سرودش، اوج و فرودش، می‌رود تا دریای دور

باغ آیینه، دارد در سینه، می‌رود تا ژرفای دور

...

فردا رود افشان ابریشم در دریا می‌خوابد

خورشید از باغ خاور می‌روید، بر دریا می‌تابد

فردا رود طغیان شورافکن در دریا می‌خوابد

خورشید از شرق سوزان می‌روید بر دریا می‌تابد

موجی در موجی می‌بندد

بر افسون شب می‌خندد

با آبی‌ها می‌پیوندد

 

اتحاد عاقل و معقول

آنچه می‌اندیشد و آنچه اندیشیده می‌شود، هر دو یکی است.

 

آدما

آدمایی که دنیای کوچکی دارن، خودشونو بزرگ می‌بینن!

 

دور

خوشحال می‌شی که دوباره فراموش کرده‌ای. زندگیت روال عادی خودش رو می‌گیره، همه چی خوب خوب پیش می‌ره. یه زندگی جدید. روزها به خوبی و خوشی سپری می‌شن. یه روز، یه لحظه، ذهنت رو آزاد می‌ذاری. اونم ناخودآگاه می‌ره سراغ یه یاد. دوباره همه‌ چی به هم می‌ریزه، بر می‌گردی سر جای اولت، همون نقطه‌ای که قبل اینکه همه چی خوب بشه، بودی... روزا می‌گذرن. منطقت سعی می‌کنه و خیلی چیزا به احساست حالی می‌کنه. خوشحال می‌شی که دوباره فراموش کرده‌ای. زندگیت روال عادی خودش رو می‌گیره، همه چی خوب خوب پیش می‌ره. یه زندگی جدید. روزها به خوبی و خوشی سپری می‌شن. یه روز، یه لحظه، ذهنت رو آزاد می‌ذاری...

 

شکوه ایرانی

زیباترین جلوه «یک ملت بودن» ایرانی رو تو اجرای حکم «الیوم استعمال تنباکو و توتون بای نحو کان در حکم محاربه با امام زمان است» دیدم. حکمی که همه و همه بهش احترام گذاشتن!

این تکه از تاریخ رو که می‌خونم و به شجاعت میرزای شیرازی فکر می‌کنم، تمام بدنم مور مور می‌شه!

 

تپش

هر محبتی که قلب را به تپش آرد، عشق خدایی است.

 

خوشم می‌یاد

- آشپزی کردن درست حسابی (اگه حس‌اش باشه) حتی در بدترین شرایط روحی و روانی هم منو سر حال می‌یاره، فقط شروع کردنش سخته...

- موسیقی گوش دادن با صدای بلند رو فوق‌العاده دوست دارم. بخصوص اینکه موقع شنیدش کار دیگه‌ای نکنم و با آرامش کامل و حواس جمع،خودم رو بسپرم به اون...

- رانندگی با سرعت بالا تو یه مسیر خلوت خیلی جذابه. اگه شب هم باشه که چه بهتر، اگه موسیقی هم باشه که دیگه...

- چندین ساعت پشت سر هم بدون وقفه و بدون دغدغه‌ی فکری، تو سکوت، مطالعه کردن کتابی که محتواش برام جذاب باشه رو خیلی دوست دارم....

 

«هیات» از دکتر قادری

... امتداد هستی مادی تا بی‌نهایت دامن گسترده است. معلوم ما از آن، یک قطره از دریاست و آن قطره که خود دریاست، جهانی ناپیداست...

 

مدرس

«از ترس مرگ خودکشی نمی‌کنند!»

پ.ن.: نمی‌دونستم که مدرس پنج دوره نماینده‌ی مردم تهران تو مجلس شورای ملی بوده. وقتی ازش تصویر یه فردی رو داشتم که داره زور می‌زنه دین و سیاست رو یه جورایی قاطی کنه، ازش متنفر بودم؛ ولی وقتی فهمیدم نماینده‌ی مردم بوده و تو مجلس اون زمان چقدر فعال هم بوده، تمام تنفرم به احترام تبدیل شد.

 

خوشبختی

خوشبختی یعنی «من به سیبی خوشنودم».

 

خوشبختی

خوشبختی یعنی اینکه آخر هر روز بی‌صبرانه انتظار اومدن فردا رو بکشم...

 

مبنای سقراطی

مبنای سقراطی یعنی ایجاد حاملگی و سپس زایمان. یعنی اول ایجاد سوال کردن و ذهن طرف رو درگیر کردن، بعد به بحث اصلی پرداختن.

 

تغییرات فصلی

من، همیشه بهار که می‌یاد، چاق می‌شم...

لینک به مطلب | نظر شما چیه؟ [6]


یکشنبه 30 تیر 1387، ساعت04:27

سهمیه دوم تیرماه

بابلسر

از اون بارونای ربز شمال که می‌باره، هیچی مث قدم زدنای کنار ساحل قشنگ نیست؛ دریا آشفته است مث دل من، هوا دلنوازه مث بوی تو...

 

رقص

...خوشم که همسایه شدم با شب آفتابی تو

خوشم که رویای توام، دلیل بی خوابی تو

تو هم به وقت ناخوشی، باید به رویا بزنی

در شب بی حرفی ما، باید سکوتو بشکنی...

 

تعلق و تعهد

وقتی اعضای یک سیستم وابسته به روابط انسانی، به سیستم احساس تعلق داشته باشندولی احساس تعهد نداشته باشند، قطعا زمان مرگ آن سیستم نزدیک است.

 

غیبت نور

...مرهمی باش

                همدمی باش

                                این گل تشنه را

                                                                شبنمی باش...

 

خیال و واقعیت

وقتی با خیال کسی زندگی می‌کنی یا در خیال به کسی عشق می‌ورزی، پس از مدتی خواهی دید، اون شخص، واقعیتش با خیال تو زمین تا آسمون فاصله داره. در خیال، دست‌نیافتنی‌ها به سمت ایده‌آل‌ها حرکت می‌کنند.

 

‌‌رویا

نگاه زیبایت را می‌بوسم!

 

زندگی ماشینی

آیا واقعیت غیر از این است که بعضی از آدم‌ها رو می‌توان با «منطق مرتبه اول» پیاده‌سازی نمود؟

 

آرامش خاطر

از من تا تو راهی نیست بجز یک دره عمیق!

پل هم که بزنیم باز هراس از عمق دره ما را رها نمی‌کند.

 

۱۵ دقیقه از برنامه روزانه

از خونه می‌زنم بیرون. می‌اندازم تو حکیم غرب. تا انتهای حکیم می‌رم و برمی‌گردم.

نمی‌دونم این ۱۵ کیلومتر اتوبان چی داره، ولی می‌دونم همیشه برام آرام‌بخش و لذت آوره!

 

سوال

چرا خانم‌ها همه‌شون انتظار دارن روز زن رو بهشون تبریک بگیم، ولی هیچ‌کدوم روز مرد رو بهمون تبریک نمی‌گن؟

 

آخرین گناه

چه کسم من، چه کسم من، که بسی وسوسه‌مندم

گه از آن سوی کشندم، گه از این سوی کشندم

نفسی آتش سوزان، نفسی سیل گریزان

ز چه اصلم ز چه فصلم، به چه بازار خرندم

نفسی همره ماهم، نفسی مست الهم

نفسی یوسف چاهم، نفسی جمله گزندم

نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم

نفسی زین دو برونم، که بر آن بام بلندم...

 

جنگ

تو جنگ آدما ساخته می‌شن، کودکانی که دهنشون بوی شیر می‌ده، مردانی می‌شن که گوشتشون بوی باروت می‌ده! ما که تو بطن جنگ بودیم از هم‌سن و سالای دیگه‌مون خیلی بزرگ‌تریم...

 

تست روانشناسی

یک زن در مراسم ختم مادرش، مردی را می‌بیند که قبلا او را نمی‌شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است. و در همان جا عاشق او می‌شود. اما هیچ‌گاه از او تقاضای شماره نمی‌کند و دیگر آن مرد را نمی‌بیند. این زن چند روز بعد او خواهر خود را می‌کشد.

به نظر شما انگیزه او از قتل خواهر خود چه بوده است؟

 

واقعیت و انتظار

بر خلاف انتظار  گروه فنی و در راس آنها مدیر گروه فنی؛ برنامه، عملکرد بالایی رو از خودش نشون می‌ده! :دی

 

شکیبایی (هامون)

پس تکلیف عشق چی می‌شه؟

 

زیبایی

از این دو عبارت که دکتر قادری تو نوشته‌ش استفاده کرده بود، خیلی خوشم آمد:

·          طوفان دلهره‌ی دریای دل مادر

·          غمناک و سوزنده همچون سردی باد غروب پاییز

 

دل به دل راه داره!

وقتی این جمله‌ی امام صادق رو خوندم که «اگر می‌خواهی بدانی دیگری چقدر دوستت دارد، ببین چقدر دوستش داری!»، احساسی سراسر آرامش وجودمو فرا گرفت؛ از اینکه فهیمدم چقدر خالصانه هم، دوست داشته می‌شم!

لینک به مطلب | نظر شما چیه؟ [7]


سه شنبه 11 تیر 1387، ساعت17:47

سهمیه تیرماه

اعتماد و پشیمانی

: تا حالا شده به فلانی اعتماد کنی؟

-  آآآره‌ه‌ه! خییییلی!

: مثلا چند بار؟

- به اندازه تعداد دفعاتی که تو زندگیم پشیمون شدم!

 

«تمنا»ی «مصدق»

من تمنا کردم

                که تو با من باشی

تو به من گفتی: -هرگز، هرگز

                                پاسخی سخت و درشت

                و مرا غصه این هرگز کشت!

 

نادر ابراهیمی

«آتش بدون دود»اش درسته که هفت جلد بود، ولی اونقده شیرین بود که هفت هشت سال پیش وقتی تو فرجه امتحانا شروعش کردم، نتونستم بذارمش زمین تا تموم شد!

 

شما مست نگشتید وزان باده نخوردید

...در این خاک، در این خاک، در این مزرعه‌ی پاک

بجز مهر، بجز عشق، دگر تخم نکاریم

درین غم چو زاریم، درآن دام شکاریم

دگر کار نداریم، درین کار بگردیم...

 

امضا

تا حالا مجبور شدین ۲۷۶ امضا پشت سر هم بزنین؟

 

آزادی و تعلق

خیلی دوست داشتم به جایی تعلق نمی‌داشتم و هر وقت دلم می‌خواست می‌تونستم زندگیم رو جمع کنم و بریزم توی  یه ساک و برم به هر جای دیگری که دلم می‌خواد ...

 

سلاح زنانه

گردن کج شده و صورت پوشیده با لبخند و چشم‌های تنگ شده‌ی در حال گفتن پلییییز...

 

برنده – برنده

هر دو طرف خوشحالن که سر اون یکی رو کلاه گذاشتن!

 

هوس

به یاد سال‌های قدیم و باغچه تو حیاط‌مون، بد جور هوس باغچه آب دادن کردم یه مدتیه!

 

آتش‌بیار معرکه

یه چشم به نگهبان غضبناک و یه چشم به موتورسواری که داره دور می‌شه، گازشو می گیره تا برسه به موتورسوار: «ببخشید جناب! اون آقا مث اینکه با والده جنابعالی کار داشتن...»

 

نیمه‌ی پر لیوان

یه عشق یک طرفه‌ی قوی، بعد شنیدن یه نه، خوبیش به اینه که زمان زیادی از عمر آدم رو سرشار از احساس می‌کنه...

 

معما

چنین با مهربانی خواندنت چیست؟

به این نامهربانی راندنت چیست؟

 

در یک قدمی مرگ

می‌گفت: «چشام اونقده سنگین بودن که دیگه نمی‌تونستم ادامه بدم، زدم کنار جاده. چراغ کوچک‌ها باز، چراغ بزرگ‌ها خاموش، ماشین و بخاری روشن، سرم رو گذاشتم رو فرمون و خوابم برد. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که یه کامیونیه که می‌خواست نگه داره، اومد جلو ماشین من و مشغول نگه‌داشتن کامیونش شد. وسط خواب و بیداری، یه دفعه سراسیمه از خواب پریدم. فکر کردم وسط رانندگی خوابم برده و دارم می‌زنم به کامیون جلویی. صورت مث گچ سفید شد، تمام نیرو و سرعتم رو جمع کردم تو پاهام و کوبیدم رو ترمز. داشتم سکته می‌کردم که چرا ماشین نمی‌ایسته پس؟ ترمز چرا بریده؟ بهترین کاری که قبل تصادف می‌تونم انجام بدم چیه؟...»

 

من و تو

اسرار ازل را نه  تو دانی و  نه من

وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده  گفتگوی من و تو

چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

 

شباهت

هفته آخر خرداد و هفته اول تیر شدیدا شبیه محمد سعید الصحاف (وزیر اطلاع‌رسانی صدام) شده بودم!

 

از کتاب دکتر قادری

... کوه را فرمان می‌دادم: به دریا بریز، اما چنان آهسته و آرام که تندر گمان کند چون کوه استوار ایستاده‌ای...

 

از مقدمه کتاب دکتر قادری

کاش بشر بفهمد که سفره­های نان به برکت ایمان محتاجند.

 

هفت تیر

سال‌ها سکوت به احترام بازماندگان جنایت جنگ در سردشت.

 

هشتم تیر

تو از بدایت هر چیز می‌آیی

و لحظه‌ها

                                با تو آغاز می‌شوند

                و زیر آفتاب

به جز چشم‌های روشن تو و

                                تکرار دستان من

                                                هیچ چیز تازه نیست!

لینک به مطلب | نظر شما چیه؟ [7]